close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاطفی

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 6
  • کل نظرات : 5
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 340
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 11
  • بازديد ديروز : 1
  • بازديد کننده امروز : 2
  • بازديد کننده ديروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 0
  • بازديد هفته : 17
  • بازديد ماه : 50
  • بازديد سال : 107
  • بازديد کلي : 9,345
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
........


ادامه مطلب
کدبازان>